تبليغاتX
خليل رشنوي
صليب

از آنجا كه وبلاگ شعرهايم فيلتر شده به اين صفحه بسنده كرده ام .

( به چشم هايي كه دو دست مردانه از آن بيرون افتاده است)

 

صليب بودم ، صليب

چشم هاي تو مترسكم كرد

به اين روزم انداختم

تا با اين كت كهنه ،‌مندرس بخندم

و با كله اي حلبي مكعبي بيانديشم

 

صليب بودم ، صليب

عصاي موسي ستون فقراتم

گاهي مار مي شد ، مي جنبيد

سماع مترسكي به وقوع مي پيوست

كلاغ هاي سپيد رم مي كردند

در ستوني از نور سياه

به ملكوت ابرها مي پيوستند.

 

معجزه نگاه تو بود

نه اين كلاغ هاي سپيد

كه كمربند مشكي نزديكي در خفا دارند .

 

مترسك ، عاشق پياده روهاي تنگ وتاريك

مترسك ، خوب مي داند:

يك كلاغ سپيد كلاغي ناقص الخلقه است .

 

دنيا ما را درك كنيد

مترسكيم

و گاهي نزديكي

دورترين فاصله ممكنه است برايمان

دنيا ما را درك كنيد

مترسكيم

و گاهي نزديكي

سخت ترين كار ممكنه است برايمان

دنيا ما را درك كنيد