استپانو بوي عرق خودش را تحمل مي كند . استپانو نفس نفس مي زند و به صليب وسط زمينش كه از لابه لاي بوته هاي گوجه سبز شده خيره مي شود . ياد روزي مي افتد كه دلال زمين او را به اينجا آورده بود .
( اين زمين حاصلخيزترين زمين اين منطقه اس. فلز توش بكار گندم بهت مي ده . بارون خدا هم كه كم نمياد . از من مي پرسي فرصت رو از دست نده . )
و استپانو به اين فكر كرده بود كه چرا اينقدر ارزان ؟! نگاهش به صليب كه افتاد پرسيد :
( جريان اين صليب چيه ؟ اينو چيكارش كنم ؟ )
دلال به سمت صليب دستش را دراز كرد و گفت :
( اين مي تونه بركت زمينت باشه . قبره يكي از كشته هاي جنگ چند ساله پيشه. مي گن از سربازهاي خودي بوده. وجود اين صليب حتمن برات شانس مياره . تصميم با خودته ولي سعي كن باهاش كنار بياي چون ورداشتنش دودمانتو به باد مي ده . دود مانتو به باد مي ده . دود مانتو به باد مي ده . دود مانتو به...)
همه چيز آنطوري شد كه دلال گفته بود . زمين واقعن حاصلخيز بود . ولي يك مشكل بزرگ داشت كه استپانو هيچ راه حلي برايش نداشت . كلاغ ها مدتي است كه انگار پدر كشتگي با بوته هاي گوجه داشته باشند از هر فرصتي براي هجوم به مزرعه اسنفاده مي كنند . استپانو مجبور است هر روز با چوبي كه به يك قوطي حلبي مي كوبد كلاغ ها را دنبال كند تا رم كنند و دور شوند . كلاغ ها تقريبن همه چيز را خراب مي كنند و صليب كه استراحت گاه خوبي براي كلاغ ها شده مثل يك خار توي چشم استپانو فرو رفته است .
استپانو درمانده به صليبي كه آغشته به كثافت كلاغ هاست زل مي زند . ناگهان تصميم خودش را مي گيرد . مصمم به سمت صليب قدم بر مي دارد . به صليب كه مي رسد كتش كهنه اش را درمي آورد و به تن صليب مي پوشاند و بعد قوطي حلبي را روي سرش جا مي دهد .

نوشته شده توسط خليل رشنوي در دوشنبه 6 خرداد1387 | موضوع: داستان کوتاه کوتاه