خليل رشنوي

ادبیات داستانی و مبارزه با سانسور
نگاهی به مجموعه شعر - دالان حاج مختار ...- اثر مجید سعدآبادی

اين نقد به منظور انتشار در مجله الفبا نوشته شده است كه آن را براي علاقمنداني كه ممكن است به اين نشريه دسترسي پيدا نكنند در اينجا مي گذارم . 

                       

 

مجموعه اي از كودكانه هاي يك فيلسوف

نگاهي به مجموعه شعر « دالان حاج مختار پلاك ۹» سروده مجيد سعد آبادي

نشر : هنر رسانه اردي بهشت

چاپ اول 1387

 

كساني كه مجموعه شعرهاي شاعران جوان كشور را مي خوانند و سروده هاي آنها را دنبال مي كنند از خودشان مي پرسند  شاعري كه كتاب او را در دست گرفته اند آينده شعري اش چگونه خواهد بود ؟ خواننده براي خودش دسته بندي هايي مي كند و كساني را با آتيه و كساني ديگر را بدون چشم انداز موفقي ارزيابي مي كند . به اعتقاد من شعرهاي مجيد سعدآبادي از آن دسته شعرهايي است كه با خواندنش به خودت مي گويي اين شاعر جوان روزهاي موفقي را پيش رو دارد . مجموعه شعر « دالان حاج مختار ... » اولين مجموعه شعر مجيدسعدآبادي است كه هفتاد و دو سروده او را در بر مي گيرد . اولين چيزي كه از اشعار مجيد سعدآبادي توي ذهن مي ماسد تخيل و خيال پردازي هاي شاعرانه اوست . با خواندن شعرهاي سعدآبادي به همه جاي دنيا سرك مي كشي . انگار كه به جاي مجموعه شعر مجموعه اي از تابلوهاي نقاشي را تورق كني . البته اين حرف بدين معنا نيست كه شعر مجيد سعدآبادي تصويرگري محض و مطلق است . شاعر اين مجموعه در پشت تصاويرش كلي حرف براي گفتن دارد . شعر او بيش از هر چيز اجتماعي است . تجربه هاي زيستي كه قبل از آنكه خاص خود او باشد متعلق به همه است . شكست ها و پيروزي ها ، مرگ ها و تولدهاي هر روزه در اين مجموعه از زبان پرسشگر اين شاعر روايت مي شوند . سعدآبادي در شعرهايش دنبال حرف هاي قلمبه سلمبه نيست . برعكس در شعر كودكانه زيست مي كند . همان پرسش هاي كنجكاوانه و نه چندان پيچيده يك كودك را مطرح مي كند انگار كه شاعر اين شعرها كودكي فيلسوف است . (گاهي اوقات با شصتم زنگ مي زنم/ و صدايش را در شعرهايم مي شنويد / گاهي هم كودك درونم سوارش مي شود / و بي اراده زمين مي خورد / ص 83 ) حتي آنجا كه شاعر سعي مي كند كه كمي بزرگتر باشد باز آن سادگي و بچه گي  رهايش نمي كند . شاعر مجموعه دالان حاج مختار كودكي شاعر و فيلسوف است ( روستاي ما اگر امام زاده سيدطاهر نداشت / حتماً آب مي رفت/ ص 12) اين كودك گاهي دغدغه هاي كوچكي دارد ( نخ بادباكم / به يكي از ستاره هاي شاخ دار گيركرده / آقا ! / دستتان به سرنخ مي رسد ؟ / ص 13 )  و گاهي نگراني هايش از سن همه پدرها بزرگتر مي شود (اين اواخر پدرم با جنگل رفتار خوبي نداشت / و جنگل به بهانه هيزم آوردن / هر روز از خانه دورتر مي شد / ص 17 )

شعر سعدآبادي جايي براي ابراز تنفر و دشمني نيست . به جاي تنفر و اعلام انزجار از دلتنگي ها و دلگيري اش مي گويد ( از اين خانه دلگيرم / از لوله تفنگ شكاري پدرم / كه طعم گنجشك مي داد / ص 16 ) او همه چيز را شاعرانه مي نگرد . حتي نگاهش به مرگ يك نگاهي عاري از ترس و دلهره است يا حتي به جنگ از منظر انتقام و خشونت نگاه نمي كند ( كافي است كمي از اين دنيا به من مربوط مي شد / خودم را از پل پرت مي كردم / كنار جنازه ام و به آرزوم مي رسيدم / ص 33 ) ( عمو هنوز / تركش چهارسانتي / كه روزي / روي ستون فقرات اش رژه مي رفت را دوست دارد / و توي يك شيشه الكل گذاشته بود / ص 69 ) 

شاعر به دنبال زندگي و اميد به تمام سوراخ سمبه هاي دنيا سرك مي كشد . از هرجا كه بخواهد وام مي گيرد . حتي در مرگ زندگي را مي جورد و آن را بخشي از حيات و تجربه بشري مي داند . ( مورچه ها / يواش / يواش / من را از خاك بيرون مي كشند / زندگي از اول شروع شد / 71 ) ( نه طناب / نه مرگ موش / نه ساختمان بلند / نه قرص / نه پريز برق / نه / نه / نه / نه / نه / همين جا بمان / جهنم هيچكدام از اين ها را ندارد / بهشت هم !!! / ص 61 )

در كنار تمام اينها شاعر نشان داده كه اهل گلايه هم هست . از خوبي هايي كه رفته اند حسرت مي خورد و از بدي هايي كه مي آيند متاسف مي شود . ( قديم ترها هميشه گوزني بود / كه فقر را از چشم هاي شكارچي خانه بفهمد / و خودكشي كند / ص 16 ) ( قبول ! / معجزه چيزي از تو وحشي تر / وقتي بچه هاي پدر همسايه / يخ در بهشت مي خورند / و من اشك هايم را / ص 27 ) 

در شعر سعدآبادي از ميراث كهن شعر فارسي خبري نيست . شمع و گل و پروانه و رگه هاي عرفاني كه هنوز سايه اش در شعر معاصر سنگيني مي كند در شعر اين شاعر جايي ندارد . نمادها ، تصاوير و مثال هايش به شدت روزمره ، مدرن و تازه هستند . شعر او شعر حال است و با تمام مدرن بودن ، هيچكس نمي تواند ادعا كند كه شعرهايش بومي و ايراني نيستند . هنر بزرگ شاعر در اين مجموعه شايد همين باشد . در حالي كه شعرش به دست آويزهاي مدرن و نو آويزان است از بومي بودن و ايراني بودن نيز نيفتاده بلكه به شدت خودي و وطني است . حتي نمي توان شعرهايش را شهري ناميد . اسب خيال اين شعر جهانگرد خوبي است .

سعدآبادي مثل خيلي ها كه مي خواهند در يك شعر تمام حرف ها و مانيفست هايشان را بگنجانند نيست . شرح و تفصيل را دوست ندارد حرفش را خلاصه  مي زند و خواننده زخم خورده را به حال خودش رها مي كند تا در سرگيجه و درد ذهني اش پيچ و تاب بخورد . به همين خاطر شعرهاي او حجم كمي دارند . به ندرت يك شعر او به صفحه دوم مي رسد . خواننده از خواندن مجموعه احساس خستگي نمي كند و هميشه تازه نفس است . ريسماني اولين كلمه شعر را به آخرين كلمه آن گره مي زند . اين نخ نامرئي به جز اندكي از شعرهايش كه گنگ و نامفهموم شده اند در تمامي آثار وجود دارد . شعر او تا حدودي روايي است . خط سيري داستاني در آن ها مشاهده مي شود . خوش آغازي و خوش فرجامي در شعرها غالب است . شايد خيلي ها اين را در شعر نپسندند اما سعد آبادي عاشق غافلگيري است . دوست دارد خواننده اش هر شعر را با خاطره اي خوش و بكر ترك كند . اين غافگيري ها و ضربه ها اثري است كه شاعر به يادگار در ذهن مخاطبانش حك مي  كند تا گاه گداري از او و شعرش ياد كنند .

مذهب در شعر هاي مجيد سعدآبادي حضور دارد . اين حضور آنچنان پررنگ نيست كه اين شاعر را شاعري مذهبي بدانيم . در شعر او اعتدال و ميانه روي به خوبي احساس مي شود . ردپاي احتياط در اين مجموعه محسوس است . او مثل خيلي ها به دنبال تابوشكني و هنجار شكني سنت ها و آيين ها در شعر نيست . از مسائلي كه شعر و شاعرش را وارد مباحثي فراادبي مي كنند دوري مي جويد . شعر او به دور از اين جنجال ها و هياهوها راه خودش را با حفظ اعتدال طي مي كند و سعي دارد از تمام برچسب ها و دسته بندي ها به دور باشد . نگاه او به مذهب باز همان نگاه كودكانه و نه چندان پيچيده است ( اميدوارم همين جمعه / به دبستان ما سر بزني / ص 36 ) دنبال شخصيت ها و نام ها نمي دود . بيشتر دنبال حس هايي است كه مذهب و تدين به انسان ها مي دهد . به دنبال كشف نيازهايي است كه انسان ها را به سمت مذهب سوق مي دهد . نگاهش به مذهب مانند خيلي ها نقادانه و پرسشگرانه نيست . از طرفي اهل مداحي و موعظه نيست . مذهب براي او يك احساس دلسپردگي و يك سلوك دلبستگي است ( من همان كودكي هستم / كه سال ها پيش/ با دستي سيم بلندگوي هيات را مي گرفتم / و با دست ديگرم / دعا مي كردم / خدا كند / آب مرواريد / چشم هاي مادرم / خشك شود / ص 23 )

با وجود تمام اين ها اين زبان يكدست و به دور از تغيير با تمام خوبي و صميميت اش خود ايرادي بزرگ است . خواننده شعر امروز فارسي دوست دارد صداهاي مختلفي را در شعر بشنود . اگر يك زماني كتابي با عظمت شاهنامه با يك وزن و يك لحن – حماسي – از ابتدا تا به انتها نگاشته مي شد و مخاطب داشت امروزه چنين نگاهي به شعر وجود ندارد . شايد يكي از علت هاي واقعي تولد قالب هاي جديد در شعر معاصر نيز فرار از همين زبان و لحن هاي هميشه ثابت بوده است . قالب هاي نو به شاعر اين امكان را داده اند كه با شعرش صداهاي مختلفي را دربيارود . اين لحن كودكانه و صميمي با تمام خوبي هايش اين امكان را از مجموعه گرفته و ما هميشه اين لحن ثابت و بدون تغيير را در شعر مشاهده مي كنيم. شايد تا حدودي اين عدم تغيير در صداي شعري مجيد سعدابادي باعث دوري عده اي از مخاطبان از شعر او شود كه در صورت ادامه اين روند در مجموعه هاي بعدي ايرادي بر توانايي شعري او محسوب خواهد شد .

با آنكه زبان او تا حدودي پذيرفتني و قابل قبول است اما در جاهايي ناپختگي هاي شاعري جوان در آن مشاهده مي شود . يكي از ترفندهايي كه شاعران تازه كار براي پوشاندن ضعف هاي زباني خود انجام مي دهند تا متهم به فرو غلطيدن به حوزه نثر نشوند اين است كه سعي مي كنند با خرد كردن يك بند و تبديل آن به چند بند كوچكتر اثرشان را از نثر به شعر نزديك تر كنند .البته اين گونه كارها در كار سعدآبادي به ندرت اتفاق مي افتد . اين شاعرانگي بايد در زبان اتفاق بيفتد نه در شكستگي هاي سطري . براي نمونه دو مثال از مجموعه را ذكر مي كنم . در مثال اول شاعرانگي در زبان اتفاق افتاده است و با آنكه سطرها و جمله بندي ها نثرگونه است اما خواننده با خوانش آنها احساس مي كند مشغول خواندن يك شعر است . در مثال دوم شاعرانه گي در زبان اتفاق نيفتاده و شاعر اجباراً به قطعه قطعه كردن جملات روي آورده است ( داد مي زدم/تنها هستم / دنبال همين صداها بودم / كه ميني بوس خورد به عروسي شما/ كلاغ ها پريدند / همه دست زدند / و سكه سكه / از لباس عروسي ات افتادم  / ص 77 ) (و با دست ديگرم / دعا مي كردم / خدا كند / آب مرواريد / چشم هاي مادرم / خشك شود / ص 23 ) كه بهتر بود به همان شكل واقعي آن نوشته مي شد : و با دست ديگرم دعا مي كردم/ خدا كند اب مرواريد چشم هاي مادرم خشك شود )

به هر حال زبان شعري يك شاعر تكويني است و براي به كمال رسيدن آن به زمان نياز است . با توجه به پشتكاري كه در مجيدسعدآبادي ديده مي شود تغيير و تحولات سازنده در زبان شعر او قابل پيش بيني و محتمل است .

برخلاف خيلي از شاعران امروز كه در شعرهايشان گاهي فروغ اند و گاهي سهراب يا گاهي شاملو هستند و نيما ، مجيد سعدآبادي در شعرهايش تنها تصويري از خود او منعكس مي شود . زبان او هر چه هست ، خوب يا بد ، متعلق به خود اوست . تصاوير در شعرش بومي خود شاعر است و به خوبي نشان مي دهد كه اين شعرها در دنيا و جهان دروني خود او سروده شده اند . جهاني كه شاعر به تمام و كمال در آن زيست كرده ، نفس كشيده ، گريه كرده و يا خنديده است . استقلال شعري مجيد سعدآبادي ستودني است . چيزي كه هر شاعر قبل از هر چيز ديگري به آن نياز دارد .

 

 

 

لينك ثابت شنبه 13 شهریور1389ساعت16:0توسط خليل رشنوي |